![]() |
![]() |
|
|
چند وقته حالم خوب نیست.برای خودم نیستم احساس می کنم ریحانه سابق برای همیشه مرده.دیگه نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم.خنده هام الکی دیگه.نمی دونم دنیا عوض شده یا من؟؟؟؟؟؟ احساس می کنم توی این دنیا زندانیم.خسته شدم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 14:37 توسط ریحانه |
|
|
زندگی همه مثل قصه هاست با یکی بود یکی نبود شروع میشه بازیر گنبد کبود غیر خدا هیشکی نبود ادامه داره ... و اخرش هم با قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید تموم میشه .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 2:47 توسط ریحانه |
|
|
سلام ببخشید چند وقت نبودم درسام زیاد شده بود.سال نو رو به همه دوستان تبریک می گم.اگه نوشته هامو خونده باشید پارسال این موقع من حالم خوب نبود بخاطره اینکه ۱۰ فروردین تولدم بود فکر می کردم حداقل یه تبریک خشک خالی می کنه حتی اینم نکرد اما امسال دیگه برام مهم نبود چه کسی می خواد تبریک بگه.احسان تولدش ۷ فروردین بود وارد ۲۱ سالگی شد فقط می تونم بگم تولدش مبارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 2:29 توسط ریحانه |
|
|
حدوده چند ماه کسی تو زندگیم پا گذاشته که احساس می کنم با داشتن اون گذشتم هر روز برام کم رنگ تر میشه.من شنبه ۱۱مهر ساعت ۱۱ ظهر خاله شدم اسمش رهاست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 21:33 توسط ریحانه |
|
|
(برای زنده موندنم دلیل اخرین باش)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم دی 1388ساعت 1:33 توسط ریحانه |
|
|
هر کسی به طریقی دل می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم دی 1388ساعت 1:16 توسط ریحانه |
|
|
نگاهم می کنی اما به سردی نه تنها من
تو هم دنیای دردی نخواه از من گناهت را ببخشم تو می دانی که با این دل چه کردی؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:35 توسط ریحانه |
|
|
روز مرگم همگی بر سر قبرم زجه زدند
روز تنهایی من کسی نیامد برسر بالین من
این نوشته ازعزیز ترین کسم (پدرم) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 2:23 توسط ریحانه |
|
|
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی
خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد. خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری خیانت می تواند جاری کردن اشک بردیدگان معصومی باشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:48 توسط ریحانه |
|
|
داره کم کم ۱سال میشه اما هنوز خبری نشد.تو این مدت سعی کردم فرامو شش کنم اما الان نمی دونم فراموش شده یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند وقت پیش از دور دیدمش اما اون من رو ندید دوستم نداشتم من رو ببینه گفتم شاید فراموشم کرده باشه و با دیدنه من ...وقتی دیدمش دست و پام می لرزید حتی نمی تونستم گریه کنم.خیلی سخته ببینی همه در مورد عزیز ترین کست که چه حالی شده و به چه روزی افتاده حرف بزنن.تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 2:15 توسط ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1389 فروردین 1389 دی 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
سلام چرا؟ در به دری شدم نگو. سلام سلام |
|
RSS
|